ادامه مطلب - ۱۱۸ بازدید
روزی روزگاری، در گوشهای در کائنات بسیار دور از اینجا، ستارهای آرام وجود داشت که با آرامش در بیکرانگی آسمان میگشت و در میان انبوهی از سیارات آرام که دربارهشان حرفی برای گفتن نداریم احاطه شده بود. ستارهای که بسیار بزرگ، بسیار گرم وبسیار سنگین بود: مشکلات راوی از همین جا آغاز میشود. نوشتهایم «بسیار دور»، «بزرگ»، «گرم»، «عظیم»: استرالیا بسیار دور است، فیل بزرگ است و خانه بزرگتر، امروز صبح حمام گرمی گرفتم، اورست عظیم است. واضح است که در واژگان ما عیب و ایرادی هست.
چنانچه این داستان بنا بر ضرورت نوشته شود، باید جرات به خرج بدهيم و همه ي صفاتی را که در صدد برانگیختن شگفتی است حذف کنیم: اثر معکوسی بر جای مي گذارد و داستان را تضعیف مي كند. برای بحثی درباره ستارهها زبان ما قاصر و واژگان مضحك به نظر میرسد، انگار بخواهيم با پر زمين را شخم بزنيم. این زبانی ست که با ما متولد شده و برای وصف موضوعاتی مناسب است که کم و بیش در حد و اندازه خودمان باشد و به عمرمان قد دهد ؛ زباني انسانی است. فراسوی ادراکمان نمیرود. تا دویست یا سیصد سال پیش کوچک به كنه مي گفتند؛ کوچکتر از ان چیزی نبود، در نتیجه صفتی نیز برای توصیف آن وجود نداشت. دریا و آسمان بزرگ بود، در حقیقت به یک اندازه بزرگ؛ آتش داغ بود.تا قرن سیزدهم برای ساختن واژه مناسب در زبان روزمره به منظور شمارش ارقام فراوان نیازی احساس نشده بود و با اندکی ابتکار میلیون ابداع شد. پس از مدتی به راحتي ، میلیارد وضع شد، از آنجا که این واژه امروز در کشورهای مختلف ارزش هاي متفاوتی دارد تعريف دقيقي به عمل نيامد.
حتی با صفات عالی هم به جايي نمیرسيم: یک برج بسیار بلند چند برابر بلندی یک برج مرتفع است؟ نمیتوان امیدی به صفات عالی داراي معاني پنهان هم ماند، «بیکران»، «عظیمالجثه» و «شگفتآور» جواب نمي دهد: در ارتباط با مواردی که در اینجا به آنها میپردازیم، این صفات به طرز مایوسکنندهای نامناسب به نظر مي رسد زیرا ستارهي مورد نظر ده برابر خورشید ما، و خورشید «چندین» بار بزرگتر و سنگینتر از کره زمین ماست، اندازه ي آن تمامی ابعاد ما را در برمیگیرد و تنها میتوان آن را با تلاشی سخت در ذهن مجسم کرد.یقیناً زبان زیبا و جزیی اعداد، الفبایی از توانهای ده، وجود دارد اما از سویی دیگر ديگر داستان نخواهد بود، افسانه اي مي شود كه در آن هر یک از ما بازتابی دور از خود و از نسل انسان مییابیم.
این ستاره آرام قرارنبود چندان آرام باشد. شاید بیش از حد بزرگ بود: در زمان خلقت كه در باقي موجودات آفريده شدند ،به میراثی بس عظيم دست یافته بود.یا شاید در قلبش عدم توازن یا عفونتي بود. همان گونه که برای ما هم پيش مي آيد. در میان ستارگان امري عادي است هیدروژنی را که از آن تشکیل یافتهاند بیصدا بسوزانند و انرژی را سخاوتمندانه به خلاء بفرستند و خودشان آب يروند تا آن زمان که به كوتوله ي سفيد بدل شوند . ستاره مورد بحث گرچه، میلیاردها سال از تولدش گذشته بود و همراهانش كم و كمتر مي شدند از سرنوشت خویش راضی نبود و بیقرار شد – تا آنجا که بیقراریش حتی بر ما که در فاصلهای بسیار دور و محدود به زندگی بس زودگذر هستیم پدیدار گشت.
منجمين عرب و چینی بر این بیقراری وقوف داشتند. اروپاییها، نه: اروپاییهای آن زمان که عصر کشمکش بود اعتقاد راسخ داشتند که جهان ستارگان تغییر ناپذیر و ثابت است و در حقیقت الگو و ملکوت ثبات به حساب می اید،طوری که کوچکترین اشارهای به تغییر را بیهوده و توهینآمیز میپنداشتند. هیچ تغییری در کار نیست ،به مفهوم مطلق کلمه اصلا وابدا. اما کاوشگر سختکوش مسلمانی مسلح به چشمانی تیزبین، شکیبایی، تواضع و عشق به معرفت کردگار، پی برده بود که این ستاره ، ثابت نیست.سیسال ستاره را رصد کرده و دریافته بود که بین چهارمین و ششمین شش درخششی که قرن ها پیش یک یونانی مثل خودش مشتاق توصیف کرده بود نوسان میکند، او هم باور داشت رصد ستارهها مسیری است که انسان را به دور دست خواهد برد.منجم مسلمان که تعلق خاطری به آن ستاره پیدا کرده بود: میخواست نشان خود را بر آن بگذارد، و در نوشتههایش آن را اللودره نامید که در گویش او «شخص دمدمی » معنا میدهد .اللودره نوسان میکرد، اما نه منظم: نه مثل آونگ ؛ بلکه شبیه آدمی سرگشته میان دو انتخاب . گاهی گردش خود را یک سال گاه دو سال و برخی اوقات در طول پنج سال کامل میکرد و همیشه درخشش ششم نور آن رو به نقصان نمی گذاشت که آخرین رویت با چشم غیرمسلح بود: گاهی به کل ناپدید می شد. مسلمان صبور تا پیش از مرگ هفت بار گردش آن را ثبت کرد: عمر درازی داشت، اما زندگی بشردر مقایسه با عمر ستاره به طرز ترحمآمیزی کوتاه است، حتی اگر ستاره به نحوی عمل کند که سبب تردید در جاودانگی آن شود.
اللودره پس از مرگ منجم مسلمان با آن که به اسمی آراسته بود ،چندان توجهی جلب نکرد، زیرا ستارههای متغیر فراوانی وجود داشت . در سال 1750 آن ستاره در حد نقطهای بود که با بهترین تلسکوپهای آن زمان هم به زحمت قابل رویت بود.اما در سال 1950 بیماریی که آن را از درون فرسوده میکرد به اوج خود رسید،خبری که تازه به ما رسیده و در اینجا برای دومین بار داستان ما به بحران بر می خورد: اکنون صفات نیستند که کم می آورند بلکه بیشتر خود حقایق هستند.هنوز اطلاع زیادی در باره مرگ و تجدید حیات پر عظمت ستارهها نداریم. میدانیم که به دفعات، چیزی در مکانیسم اتمی هسته ستاره مشتعل می شود و سپس ستاره منفچر می شود نه در مقیاسی از میلیونها و میلیاردها سال بلکه در عرض ساعت و دقیقه.می دانیم که این حوادث گوشه ای از دگرگونیهایی عظیم که درآسمان اتفاق می افتد، اما تنها و تقریباً چگونگی اش را درک میکنیم، نه چرایی اش را. به چگونگی اش دلخوش خواهیم بود.
ستارهشناسی که از بخت بددر ساعت 10 روز 19 اکتبر 1950 خود را در مقابل یکی از سیارات خاموش اللودره یافت به اصطلاح"با جفت چشم های خود"دید که خورشید آرامش متورم میشود، نه کمی بلکه "خیلی" و مدت زیادی شاهد نمایش باشکوه نبود . در کمتر از یک ربع ساعت مجبور شد در برابر گرمای طاقت فرسای آن پناهگاهی بجوید که فایده ای هم نداشت . جدای از هر فرضیهای که درباره ی اندازه و شکل این ستارهشناس در نظر بگیریم،باید بگوییم که او هم مانند ما از مولکول و اتم تشکیل شده و ظرف نیم ساعت از اظهارات او و همراهانش، اثری نمی ماند.
از این رو برای نتیجهگیری باید بنا را بر گواهی دیگری بگذاریم که همان ادوات زمینی خودمان هستند ، که همین حادثه را با همه ابعاد وحشتناک و عظیم ، به شکلی بسیار "ضعیف" ثبت کرد و به علاوه با سفری طولانی از میان گسترهی نور که اخبار را به ما میرساند،از سرعت آن هم کاسته شده بود. پس از یک ساعت دریاها و یخهای احتمالی سیاره ای که دیگر خاموش نبود به جوش آمد؛ سه ساعت بعد، تخته سنگهای آن ذوب شده و کوههایش به شکل گدازه به درون دره ها سرازیر شد.پس از ده ساعت، سیاره به بخار تبدیل شد، همراه با نتایج ظریف و خوشایندی که حاصل تلفیق بخت و ضرورت بود، چهبسا از راه آزمون و خطاهای بیشمار، به وقوع پیوسته بودند و به همراه شاعران و خردمندانی که شاید آسمان را بررسی کرده و کنجکاو شده که ارزش این همه روشنایی کوچک چیست و جوابی نیافته بودند. پاسخ آن بود.
پس از گذشت یک روز سطح ستاره به مدار دورترین سیاراتش رسیده بود و آسمان آن ها را عرصه ی هجومخود کرد و همراه با بقایای آرامش خود موج متلاطمی از انرژی را که حامل اخبار فاجعه بود به هر سو میگسترانید.
رامون اسکوخیدو سی و چهار ساله بود و دو بچه ی شیرین داشت. با زنش رابطه ای پرتنش و پیچیده داشت : خودش پرویی بود و زنش اتریشی الاصل ، گوشهگیر، متواضع و کاهل بود و زنش ، جاهطلب و مشتاق زندگی پر شر وشور اجتماعی بود. اما وقتی توی رصدخانهای زندگی کنی که در ارتفاع بیست و نه هزار متری از سطح دریا قرار دارد و تا نزدیک ترین شهر یک ساعت با هواپیما راه است و با نزدیک ترین روستای سرخپوستان چهار کیلومتر فاصله دارد و در تابستان پر از گرد و خاک و در زمستان هم از یخ پوشیده شده چه شر وشوری پیدا می شود؟
یودیت یک روز در میان با شوهرش قهر و آشتی بود،گاهی اوقات هم در آن واحد هر دو حس را داشت. از خرد شوهرش و مجموعه ی صدف هایش نفرت داشت، عاشق پدر بچههایش بود. و مردی که هر روز در خوابگاه او بود. بر سر تفریح آخر هفته به توافقی شکننده رسیدند. عصر روز جمعه بود و با شعفی پر هیاهو برای گردش روز بعد آماده میشدند. یودیت و بچهها سرگرم فراهم کردن تدارکات بودند؛ رامون به رصدخانه رفت تا شیشهی عکاسی را برای شب آماده کند. صبح تلاش کرد تا خود را از دست بچهها خلاص کند که او را با سوال های مکرر کلافه می کردند. تا دریاچه چقدر راه است؟ هنوز یخ زده؟ قایق پلاستیکی یادش هست؟ به تاریکخانه رفت تا شیشه ی فیلم را ظاهر کند؛ آن را خشک کرد و در کنار شیشه ای گذاشت که هفت روز پیش گرفته بود. هر دو را زیر میکروسکوپ بررسی کرد: خوب، عین هم بودند؛ میتوانست با خیال راحت برود. تردیدی به خود راه داد و با دقت بیشتری نگاه کرد، انگار اتفاق تازه ای افتاده بود – اتفاق عمده ای نبود ، نقطهای که به زحمت محسوس بود و روی شیشه ی عکاسی قبلی وجود نداشت. معمولا نود و نه درصد مواقع ذرهای از گرد و خاک است (محیط کار را نمی شود خیلی تمیز کرد) یا نقص میکروسکوپی دوای ظهور است ؛ گذشته از این احتمال ضعیفی نیز وجود دارد که یک نواختر باشد، باید گزارشی قابل تایید فراهم کند. خداحافظ، تفریح. باید دو شب بعدی هم عکس بگیرد. به جودی و بچهها چه بگوید؟