ادامه مطلب - ۸۹ بازدید
1-
وقتی که پنجره رو به سوی دستهای درازِ تو باز می شود
باز باز می کنم پشتِ میز یکی یکی برگهای سفیدِ سرو را با مداد
و بامداد را دوره می کنم :
سالِ بد
سالِ باد
باد
می گیرد از پنجره دستهای آبیِ پرده را می کشد مشکی
کفترهای سفید می کشند عقب بر روی بام با گربه
پُل لمس می کند تنِ دجله را
با شلاق
دجله
دف می زند به سر به سینه
و
حروف از تنش همچنان به هوا بخارِ می شود که ببارد :
« انا الحق »
2-
با کلمه که می خواهم
بینایی خود را به دست آورم دست آورم . کلمه دیدن را به من می بیند و من به نگاه
کلمه ( در ) می بینم و می بینیم با هم نگاه را ( در ) ، نگاه می کنیم . و از این
طریقِ طریقت است که می توانم بینایی
واقعی را ( در ) ورای دیدن پیدا کنم ( در ) را
باز
باز
( در ) ببینم .
از دیدنِ تو تا نگاه من
یک کلمه فاصله است
فاصله را نمی بینم
کلمه کلید می شود
و نگاه تو ناگاه
آگاه
کلمه ای برای دوست داشتن ،
می بینم ( در ) را که
باز
بسته
– می شود
کلید می کند
کلید
می شود
پشتِ هر کلمه که می ایستم
یا هر کلمه ای که پشتِ من می ایستد پشتم داغ می شود مثلِ شانه ها با شیارهای شلاق
وقتی از رو می روم می روم به رو
روبرو (
او )
من مثلِ حرفِ آخر تنها
با الف
لام
میم
با یک کتابِ شعر
من مثلِ خنده خنده ام نمی
گیرد
آنگاه از مثنوی ِ صورتِ تو
این فاصله
این فصل
هر فصل سر فصل می شود فصل
می شود .
این بار دار
با هر ( در ) باز
باز می
شود
وقتی که مثنوی از پوستینِ
آبشارِ سرخِ شانه های شطحیات
با دستهای ناصاف باز
بر چوبِ چشمهای
تو
شلاق می خورد
این بار روحِ دجله به
دیوار ( در )
می زند .