تو ساق هایی داری که می توانند به آفتاب فکر کنند
ادامه مطلب - ۸۰ بازدید
تا شيرينِ لب هاي تو عسل طعم ريخته ي رؤيا را
من عسل
حالا كه درصبحي پاييزي
روي نيمكت مي نشينم و
روزنامه را ورق مي زنم
فواصلي از روز
به مويرگ هايم
خبري كه دريك تيتر نمي گنجد
اي ماه بلند بالاي شبي دراز
مرا مي كُشي
از آنچه ديگر پيرامون تو نيست
مجرا هاي عسل تا دهان من خشكيده اند
تو سا ق هايي داري كه مي توانند به آفتاب فكركنند
من چشم هايي كه ببينند
نمي دانم
شايد همين چند لحظه پيش بود
مرگ آمد
نشست بر صندلي روبه رو
«جناب! من از بنفشه ها جوان ترم»
كه از چرخش هر برگ
گهوارهاي در جاي ديگر تكان مي
خورد
پس چشم مي گشايم
پس چشم مي گشايي مستانه تر
تاریخ خبر :
۳ مرداد ۱۳۸۹ ۱۶:۰۶
نویسنده :
مدیر
زمینه :
شعر ایران