ادامه مطلب - ۷۷ بازدید
در قوطی سیگارش را باز کرد. سیگاری بر داشت و گفت:«افسوس که اين جزيرهي لعنتي دست و پايم را بسته.»
ایزدی گفت:«قربان دست اعليحضرت را هيچ احدی نميتواند ببندد. امپراطوري بريتانياي كبير كه دنيا را توی چنگ اش گرفته، از ترس اعليحضرت مثل بيد ميلرزد، چه برسد به این کور و کچل ها. چرا انگلیسی ها شما را آوردهاند به اين جزيرهي پرت و دور؟ چون از شما ميترسند. چرا چهارچشمي مواظب شما هستند. چون از شما وحشت دارند.»
به شاه نگاه کرد که به تلخی سر تکان داد و سیگار را میان لب ها گذاشت. جلو رفت، کبریت را از روی میز برداشت. کبریت کشید و شعله ی کبریت را میان پنجه ها، آرام به سوی سیگار میان لبان شاه برد. سیگار که روشن شد. کبریت خاموش را توی زیرسیگاری انداخت.
شاه پک عمیقی زد وگفت: «دنيا افتاده دست آدمهاي الدنگِ بيجربزه.»
ایزدی سر به افسوس تکان داد و گفت:«حالا توي اين وضعيت به جاي اينكه اين داور احمق افتخار بكند كه به حضور اعليحضرت شرفياب شود ميگويد ... قربان، اعلیحضرت دست چه كساني را گرفتند و آوردند بالا؟ داور، تيمورتاش، نصرتالدوله، سردار اسعد و یک کرور از اين آدمها...جسارت و خیانت از سر و رویشان می بارد. گفت، شنيدم سوم شهريور بيست، شاه موقع حرف زدن دچار لکنت زبان می شد. وقتي ميخواست سر پا بايستد بايد دستش را تكيه ميداد به ميز.»
شاه سر جلو آورد و آرنج ها را گذاشت روی میز و خیره به ایزدی گفت:«داور این ها را گفت؟»
بله قربان! گفت ديگر شاه نميگفت:« امر ميكنم!» و... جسارتهاي ديگری كه من شرم دارم بگويم.
شاه عرق پیشانی اش را با دستمالی که از جیب شلوار خاکستری رنگ اش در آورد، خشک کرد و دستمال را توی جیب شلوارش گذاشت.
«اي زيباروي بيا تا من دمي با تو....»
شاه کلافه به درختان اکالیپتوس نگاه کرد و گفت:«باز هم عشقی با قرطيبازيهایش؟»
ایزدی گفت:«قربان نگران نباشید، الآن اپرا را تعطيل ميكنم.»
ایزدی به طرف پله های ایوان رفت.
«شهريار تنها در ايوان ايستاده است.»
«مردک دیوانه اینجا را کرده اپراخانه!»
«مجالی برای عاشق شدن نداشتی و...»
ايزدي رفت ميان درختان اكاليپتوس.
«کشتگان به جستجوی تو...»
شاه از زور خشم دسته های صندلی راحتی را میان پنجه هایش می فشرد و به درختان اکالیپتوس نگاه می کرد. بعد سرش را ميان دستها گرفت و فحشی نثار انگلیسی ها کرد که او را به این جزیره تبعید کرده اند. صداي پاهاي ايزدي را شنيد. سربلند كرد. ایزدی خیس عرق آنسوی میز ایستاد و گفت: «اينجا را كردند سالن...»
«هايل هيتلر!»
مرد جوانی زير درخت انبه دست بالا برد و به شيوهي نازيها سلام داد. بعد نظامی وار به سوي ايوان آمد.
ايزدي حرف اش را نا تمام گذاشت و گفت:«این دیگر کیست؟»
به سوي پله ها ی ایوان رفت و فریاد زد: « همانجا بایست!اعليحضرت اجازهي شرفيابي ندادهاند!»
مرد جوان بی توجه به فریادهای ایزدی به سوی ایوان می آمد. ایزدی تا به مرد جوان رسید بازویش را گرفت و کشاند. مرد جوان مقاومت کرد و ایزدی که سعی می کرد او را بکشاند و ببرد به طرف درختان اکالیپتوس و زورش نمی رسید، نفس زنان دست از تقلا کشید. مرد جوان رو به شاه گفت:«من محسن جهانسوز هستم، مترجم كتاب نبرد من. تو من را به جرم هواداري از هيتلر اعدام كردي. اما این را بدان که به زودي متفقین از سپاه رایش سوم شکست می خورند و اين جزيره به تصرف ارتش پيروزمند و دلاور آلمان نازي درميآيد و تو را از همين درخت انبه...»
با دست آزادش اشاره کرد به پشت سر.
«... دار می زنند.»
شاه پوزخندی زد وخشمگین به دنبال کلماتی می گشت که یکباره از غیظ هجوم آوردند و نمی دانست کدامشان را بر زبان بیاورد. چند لحظه با نفرت از جوان خیره سر تامل کرد و گفت:«هيتلر انگليسيها را نميتواند شكست بدهد. آلمان همهي اروپا را گرفت به جز انگليس. نوبت انگليس كه رسيد، هيتلر افتاد توي تله. بدان کسی حریف انگلیسی های مکار نمی شود.»
ايزدي بازوي جهانسوز را گرفت و كشاند و برد.
با خود گفت:«بله کسی حریف انگلیسی ها نمی شود. کی من فکر می کردم سرنوشت من مثل ناپلئون تبعيد باشد. این آشی بود که رابطه با آلمان ها برای من پخت. چه می دانستم؟...این سفرای مادر قحبه هروقت شرفیاب می شدند مثل طوطی تکرار می کردند خیال مبارک آسوده باشد. خیال مبارک آسوده باشد. چه آدم هایی دور و برم بودند؟ روز پیش از حمله ی انگلیس و روس از منصور پرسیدم، سفرای انگلیس و روس از بابت آلمانی های مقیم کشور قانع شدند؟ گفت خیال مبارک آسوده باشد. روز بعد قوای انگلیس و روس وارد خاک کشورم شدند. وقتی احضارش کردم. گفت قربان چرا این کار را کردند؟ می خواستم زیر مشت و لگد له لورده اش بکنم. دست و پایم می لرزید و توان اش را نداشتم. فقط خیره نگاهش کردم. رنگ از رویش پرید. می خواستم بگویم گورش را گم کند که یادم آمد در این اوضاع به او که با انگلیسی ها روابط خوبی دارد نیاز دارم. اصلا این الدنگ را به این خاطر نخست وزیر کردم که مجبور نشوم آلمانی ها را اخراج کنم. خیال مبارک آسوده باشد. چند ساعت که گذشت مدام ساز استعفای دولت را می زد. مردک می خواست برود گوشه ای پنهان شود. چه گهی را نخست وزیرکرده بودم؟ آدمی مثل فروغی را راندم و پفیوزی مثل منصور را زیر پر و بال گرفتم. خیال مبارک در جزیره موریس آسوده باشد. حالا منصور الدنگ در تهران...»
ایزدی خیس عرق و خسته پشت به نرده ی ایوان ایستاد. تا ایزدی را می دید انگار صدای قلم داور را می شنید که موذیانه در تدارک کتابی بود که او در خواندن و سوزاندش بیقراری می کرد. ایزدی دست هایش را به احترام بر هم، روی شکم نهاده بود و به او نگاه می کرد.
«نکند ایزدی تحت تاثیر حرف های داور قرار بگیرد؟...قانون اول!...نه، آدم های نوکر باب عادت به نوکری و اطاعت از ارباب دارند، به خصوص ایزدی که افتخار می کند در التزام رکاب شاه سابق...شاه ایران باشد...او تا حالا که چیزی بروز نداده است.»
به درخت انبه نگاه کرد و یاد حرف جهانسوز افتاد. با خود گفت :«چرا آلمان ها با من بد هستند؟ چرا آن ها در رادیو شان به من فحش می دهند؟ این چه دنیایی است که نمی شود به هیچ سیاستمداری اعتماد کرد. ناچار شدم زیر فشار انگلیس و روس که داخل خاک کشورم شدند، آلمان ها را اخراج کنم. من هرچند بروز نمی دادم اما مایل بودم آلمان ها پیروز بشوند و پوزه ی انگلیس و روس را به خاک بمالند. چرا آلمان ها برای من خط و نشان می کشند؟ چه انگلیسی ها پیروز شوند چه آلمان ها برای من فرقی نمی کند. هر چند مطمئن ام که آلمان با حمله به انگلیس گور خودش را کند. آلمان بازنده است.»
چند لحظه منتظر ماند تا ایزدی سکوت را بشکند و از داور بگوید. فکر کرد شاید از بس داور را تعقیب کرده حتما کلافه شده است. به ایزدی نگاه کرد که عرق از سر و رویش می چکید. یادش آمد که پیراهن عرق آلود خودش هم به تن اش چسبیده است و سر که خم می کند بوی تند عرق بیزارش می کند و از این که محکوم است در گرمای این جزیره ی لعنتی مدام عرق بریزد، از دست خودش و انگلیسی ها و داور عصبانی می شود. بادبزن را از روی میز برداشت و گفت: « چطور نميتواني داور را قانع كني كه بيايد اینجا؟»
خودش را باد زد.
«قربان داور آن آدم قديم نيست. از اين رو به آن رو شده. چسبيده به قلم و دفترهایش. ميگفت شب و روز مينويسد. فقط چهار ساعت ميخوابد. ميترسد عمرش برای نوشتن خاطراتش را كفاف ندهد.»
«مگر چند صفحه ميخواهد بنويسد؟»
«قربان گفت تمام ديدهها، شنيدهها و نظرها. تمام دسیسه و جسارت هایش را می خواهد بنویسد. از سر و رویش جسارت می بارد قربان...من از جسارتهایی که می کرد، عصباني شدم و فرياد زدم تو هنوز بنده ي درگاه اعليحضرت هستي. فراموش نكن!»
گفت: «من آزاد شدهام. از وقتي آن چند لول ترياك را ريختم توي اقیانوس، ديگر از او نميترسم.»
پک به سیگار زد و ته سیگارش را توی زیر سیگاری خاموش کرد. دستمال از جیب شلوار در آورد. عرق پیشانی و صورت و گردن اش را خشک کرد و گفت:«عجب روزگاري است. داور هم آدم شده.»
«تهديد هم اثر ندارد. گفتم بد ميبيني داور؟»
گفت: «اگر دفعهي ديگر اين جمله را تكرار كني مجبورم شكايت كنم. اين جزيره قانون دارد.»
گفتم: «داور عاقل باش. بيا خدمت اعليحضرت شرفیاب بشو تا مورد تفقد قرار بگیری.»
گفت: «تفقد او مرگ من است و من نميخواهم بميرم.»
بعد با كمال وقاحت گفت: «تو چه از جان من ميخواهي؟ چرا همراه من شدهای؟»
گفتم: «من براي تو نگرانام.»
داد زد: «نيازي به نگراني تو ندارم. اگر همراه من بيايي مجبورم از پليس كمك بخواهم.»
من مجبور شدم پا سست كنم و با فاصله ی هفت هشت قدم به دنبالش بروم.
به ميدان ویکتوریا که رسيد، ايستاد، رو برگرداند و به من گفت: «چرا تعقيبام ميكني؟»
من ایستادم و گفتم: «دستور...»
راه افتاد. وقتی سيچهل قدمی از من دور شد، راه افتادم. تندتر رفتم تا فاصله را كمتر كنم. بيست قدمي فاصله...
شاه گفت:«سلیمان میرزا اینجا چه می کند؟»
ایزدی روکرد به سلیمان میرزا اسکندری و گفت:«چه ميخواهي سلیمان میرزا؟»
«من كفشهايم را ميخواهم!»
ايزدي از پلههاي ایوان پايين رفت، خودش را به سلیمان میرزا رساند و گفت: «كفشهايت را انداختم دور.»
«كفشهایم سند من است بر عليه اين مرد!»
با انگشت به شاه اشاره كرد.
شاه فریاد زد:«همه به دنبال سند ميگردند. اينجا چه خبر است ايزدي؟»
ايزدي دست سلیمان ميرزا اسکندری را گرفت و گفت: «آقا زود اينجا را ترك كنيد!.... اينجا خانه اختصاصی اعليحضرت است.»
سلیمان میرزا گفت: «من كفشهايم را ميخواهم!»
ايزدي دست سلیمان ميرزا را کشاند و برد ميان درختان اكاليپتوس.
«مردک می خواست همه چیز را اشتراکی کند. هیچ کس صاحب هیچ چیز نباشد. مگر می شود؟ کفش هایت را از پایت در بیاوری و کس دیگری بپوشد و تو جیک ات هم در نیاید، چون همه چیز اشتراکی است. چه بلایی سر تزار روس آوردند؟»
به نمايندگان مجلس نگاه كرد و گفت: «ميخواستم بگويم در رژيمهاي مشروطه احزابي در مملكت هست و حزب براي انتقاد از كار دولتها و مراقبت از اعمال دولت است. اين كار را من به جاي حزب ميكنم و ايراد و انتقاد را من ميگيرم، مخصوصا حالا كه وليعهد از خارج مراجعت كردهاند و دو نفر شدهايم و ديگر من تنها نيستم.»
ایزدی خیس عرق روبه روی شاه ایستاد.
شاه به چهره ی خسته اش نگاه کرد و گفت:«چرا همه براي کفش و دفتر شعر و سند ملك و آواز خواندن و کتاب خواندن ميآيند به اين خانه؟»
«قربان، دسيسهگران اينجا هم دست از توطئه برنمی دارند.»
شاه به درختان اکالیپتوس نگاه کرد و تند روکرد به ایزدی که مبادا کسی از میان درختان بیرون بزند و بخشی از گذشته ای را که می خواست فراموش شود، برایش زنده بکند، گفت:«حالا که داور ببو شده سر دسته ی دسیسه گران!»
ایزدی گفت:«قربان پشت سرش ميرفتم. ايستاد و پوشه را زير بغل جابهجا كرد. من فكر كردم ميخواهد برود به دفتر روزنامهي موريسنيوز. چون مقابل دفتر روزنامه ايستاده بود. تندتر رفتم تا مانع اش بشوم. روبرگرداند، تا من را ديد. آهسته كردم. راه افتاد آمد به طرفم وگفت: «چرا تعقيبام ميكني؟»
با وقاحت تمام توی چشم هام خیره شد. گفتم: «آقاي داور اگر شما به حرف من توجه كنيد...»
گفت: «آن جملهي تكراري را از بس گفتي از حفظام. فكر ميكنم یا شنوايي شما ايراد دارد ویا تعمدي در كار است. چرا من هرچه ميگويم نشنيده ميگيريد؟»
گفتم: «پيامي دارم از اعليحضرت....»
قربان جسارت كرد. گفتم: « درست نيست آدم به ولينعمتاش بيحرمتي كند. تو مقام وزارت خودت را از اعليحضرت داشتي.»
گفت: «اما نوشتنام را از خودم دارم.»
به جيباش اشاره كرد و گفت: «اين قلم را از خودم دارم.»
پوشه را از زير بغل درآورد وگفت: «اين پوشه هم مال خودم است. اين مسيري هم كه دارم ميروم، نه به دستور مافوق، بلكه به اختیار خودم و فكر خودم ميروم و كاري هم كه ميخواهم انجام بدهم به دستور كسي نيست. خودم می خواهم انجام بدهم.»
گفتم: «چه كار ميخواهي بكني؟»
گفت: «بعد ميشنوي.»
گفتم: «آقاي داور شما ميتوانيد به حضور اعليحضرت شرفياب شويد و دل اعليحضرت را به دست بياوريد.»
انگار از من طلبکار باشد،گفت: «چرا باید دل اعلیحضرت را به دست بیاورم؟»
گفتم: «اعليحضرت فرمودند.»
با وقاحت گفت: «اعليحضرتي براي من وجود ندارد. ديگر تعقيبام نكن.»
گفتم: «بگذار همراهت بيايم.»
گفت: «ايرادي ندارد. حداقل براي آن مرد تعريف ميكني.»
شاه انگار پرده از توطئه ای بر می دارد، گفت:«منظورش چه بود؟ چي را تعريف ميكني؟»
«قربان ميگويم خدمت اعليحضرت.»
«جواب ام را بده! چه كردي با ملك من؟»
مرد چاقی با موهای ژولیده، جلیقه سیاهی بر پيراهن سفيدی به تن و شلوار خاکستری به پا از زیر درخت انبه گذشت و گفت: «تو شاه بودي يا مالك؟ شاه بودي يا كارخانهدارد؟ شاه بودي يا هتلدار؟ شاه بودي يا حمامي؟»
ايزدي رفت به سوي مرد، که پا گذاشته بود روی باریکه راه سنگفرش و گفت:«من ملک ام را... »
ایزدی خودش را به مرد رساند و بازویش را گرفت. مرد تلاش كرد بازویش را از دست ایزدی بیرون بیاورد. چند قدم ایزدی را با خودش به طرف ایوان کشاند و رو به شاه گفت: «من ملكام را ميخواهم!»
ایزدی بازویش رامحکم گرفته بود و سعی می کرد مانع رفتن اش به طرف ایوان شود، چند قدم که همراهش رفت، نفس زنان نگهش داشت و کشان کشان بردش ميان درختان اكاليپتوس.
«يك مشت الاغ پدرسوخته دور بر خودم جمع كرده بودم. مادرقحبهها به اندازه ی الاغ هم سرشان نميشد. اين منصور پفیوز فقط دولا راست شدن و تملق و چاپلوسي بلد بود. مادر جنده ها حقيقت را نمی گفتند. چرا نمی گفتند؟ خوب به من ميگفتند صلاح اين است كه آلمانها بروند. فقط می گفتند خيال مبارك آسوده باشد. روز شوم سوم شهریور، سروكلهي ارتش روس و انگليس پيدا شد و مثل سرنیزه رفت توی دلم و زندگی ام را به باد داد. برای این که يك مشت الدنگ رجاله دور و برم جمع كرده بودم. همه زبانشان باز شده و از استبداد حرف ميزنند. همانهايي كه صبح تا شب مجیزم را ميگفتند، حالا شدهاند مخالف. همه مثل بوقلمون رنگ عوض كردند.»
ایزدی از باریکه راه سنگفرش گذشت، تا به پله های ایوان برسد، گفت: «قربان.... اين هم از ...مسافران كشتي مردگان بود.»
پا به ایوان گذاشت و گفت: «ملک اش را می خواست. اعلیحضرت یک مملکت را گذاشته اند و دست خالی آمده اند به این جزیره....»
شاه که با دلخوری به درختان اکالیپتوس نگاه می کرد، کلام ایزدی را برید و گفت:«ملك برهوتاش را من گرفتم و آباد كردم، چون عرضهي آباد كردن اش را نداشت.»
«قربان بايد از اين جزيره برويم. از در و ديوارش توطئه مي بارد.»
به ایزدی نگاه کرد که خستگی چهره اش را پیرتر نشان می داد. گفت:«ايزدي، پادشاهي انگليس از اسم من، حتي توي اين جزيره خوف دارد. اين داور هم فكر ميكنم جاسوس انگليسی ها باشد.»
ایزدی گفت:«قربان از اين داور دمبريده هرچه بفرماييد برميآيد. مسافران کشتی نمی گذارند حرف ام را تمام کنم.»
کلمات را که می کشید، گفت::«کجااا بوودم م؟»
چند لحظه مکث کرد. یادش آمد و گفت:« دوباره راه افتاد و من هم به دنبالش رفتم. بعد مردي به طرفش آمد. داور ايستاد. من هم ايستادم. چند دقيقه با هم حرف زدند. خوب که نگاه کردم دیدم همان مردي بود كه به ملاقات پزشک احمدي وسرپاس مختاري رفته بود... بعد داور راه افتاد و آن مرد آمد به طرف ام. من سرم را انداختم پايين، از كنارش که ميگذشتم پا سست کرد و گفت: «آقای داور را تعقيب ميكني؟»
جواب ندادم و به راهم ادامه دادم. داور پيادهرو خيابان را گرفته بود و ميرفت. من هم از هفت هشت قدمي، پشت سرش ميرفتم. برابر ساختمان راديو موريس ايستاد. تعجب كردم: «چرا راديو؟»
بعد به طرف دروازه رفت و با نگهبان جلو در حرف زد. نگهبان اشاره كرد به اتاقك كنار دروازه.
«من به جستجوي ........»
شاه به درختان اکالیپتوس نگاه کرد و صدای رگبار باران را بر زمین و درختان شنید. فحشی به هوای هردمبیل جزیره داد که نه آفتاب سوزان و شرجی اش معلوم بود و نه باران اش. گفت:«كيست.... گفت جستجوي چه؟»
ايزدي گفت: «قربان از ميان درختان اكاليپتوس...»
«من به جستجوي......... آمدهام.»
«برو ببين كيست؟»
ايزدي چتر تکیه داده به دیوار کنار راه پله را برداشت، باز کرد و روی سر گرفت. به درختان اکالیپتوس نگاه کرد و به كندي از پلهها پايين رفت.
«... از تو ميخواهم.»
ايزدي در رگبار تند باران، چتر سیاه بر سر، رفت ميان درختان اكاليپتوس و چند لحظه بعد فرياد زنان برگشت. رنگپريده و نفس زنان از پلهها بالا آمد و چتر به دست، پشت به نرده ی ایوان ایستاد.
شاه به چهره ی رنگ پریده و هراسان ایزدی نگاه می کرد با خود گفت:«شاید آن مرد تفنگ به دوش ایلیاتی آنجا باشد؟»
تن اش مور مور شد و گفت:«چه شده ايزدي؟»
«قربان... يك آدم... بيسر!»
«آدم بيسر؟...مگر ميشود؟»
«قربان در اين خانه... همهچيز... امكان دارد.»
«... از تو ميخواهم.»
«چي از من ميخواهد؟»
«قربان سرش را.»
«سرش را از من می خواهد؟... كيست؟»
«قربان وقتي سر ندارد چطور بشناسمش؟»
«نامش را ميپرسيدي؟»
«قربان وحشت كردم.»
«وحشت از يك آدم بيسر؟»
«بله قربان. اگر سر داشت كه... نميترسيدم.»
«ايزدي، برو و از خانه بيرون اش كن!»
«بله قربان... اما... باشد ميروم.»
ایزدی با تردید از پلهها پايين رفت. شاه به پشت سر ایزدی نگاه كرد که چتر بر سر رفت ميان درختان اكاليپتوس. چند لحظه بعد ايزدي با عجله آمد و پای پله ها ایستاد. چتر را زمین گذاشت. پیراهن اش را کرد زیر شلوار، کمربندش را باز کرد و بست. چتر را برداشت و از پله ها بالا آمد. چتر را بست و تکیه داد به دیوار، آمد به شاه کرنشی کرد و گفت: «قربان رفت.»
«بايد نامش را ميپرسيدي.»
«قربان فقط می گفت من سرم را می خواهم... مسافران کشتی نمی گذارند ماجرای داور دسیسه گر را بگویم که اعلیحضرت چه ماری توی آستین داشتند... رفت توي اتاقك، چند لحظه بعد آمد بيرون و راه افتاد رفت به طرف ساختمان راديو. من مانده بودم چه بكنم. هزار فكر به به خاطرم رسید. چرا رفت توي ساختمان راديو؟ آن پوشه... با راديو چكار داشت؟ رفتم به طرف دروازه و از كنار نگهبان گذشتم. داور برگشت به من نگاه كرد تا رفتم توي اتاقك. پلیسی پشت ميز نشسته بود و كلتي به كمر داشت.
گفتم: «من همراه آقاي داور هستم.»
گفت: «اسمتان لطفا.»
اسمم را گفتم و از اتاقك آمدم بيرون. با عجله رفتم به طرف ساختمان راديو. از در ساختمان تو رفتم و از کنار اتاق اطلاعات و راه پله گذشتم. دو راهرو يكي طرف راست و يكي طرف چپ ام بود. داور توي هیچکدام از راهروها نبود. برگشتم ازمرد میان سال مامور اطلاعات پرسیدم: «من همراه آقاي داور هستم.»
گفت: «داور را نميشناسد.»
گفتم: «از كاركنان رادیو نيست. الان آمد تو.»
گفت: «پس براي برنامهي از خودت بگو آمده است. طبقهي دوم اتاق 39.»
گفتم: «برنامهي از خودت بگو؟»
گفت: «مگر راديو نداري؟»
گفتم: «بله اما....»
از پلهها بالا رفتم و وارد راهرو سمت چپ شدم و به شماره ی پلاك روی در اتاقها نگاه كردم. راهرو طرف چپ تا 32 بود. رفتم به راهرو طرف راست. جلو اتاق 39 ايستادم. چند ضربه به در زدم . در را باز كردم و رفتم تو. داور کنار تنها ميز توی اتاق نشسته بود. ميكروفوني روي ميز بود و مرد لاغراندام ریشویی پشت میز نشسته بود. زن چاقي خیس از عرق کنار مرد د از ضعف اش که باعث می شد نتواند رژيم بگيرد حرف ميزد و از چاقياش انتقاد ميكرد. در را پشت سرم بستم، به طرف داور رفتم و كنارش نشستم. داور با دلخوری براندازم كرد و گفت: «اینجا هم دست از سرم بر نمی داری؟»
گفتم: «شما اينجا چه مي كنيد آقای داور؟»
گفت: «نميتوانم جواب بدهم.»
زن دوباره شروع به صحبت كرد.
گفتم: «پس تو هم ميخواهي اینجا حرف بزني، تا صداي ضبط شده ات را از راديو پخش كنند.»
گفت: «درست حدس زدي.»
گفتم: «تو ضعفی نداري كه بخواهي از خودت انتقادكني. هميشه آدم وظيفهشناس و منضبطي بودي.»
گفت: «بله هم وظيفهشناس بودم و هم منضبط. اما اين دو باعث نشدند كه اشتباه نكنم.»
گفتم: «چه اشتباهي؟»
گفت: «خدمت به كسي كه قاتل من است.»
گفتم: «تو كه خودکشی کرده بودی.»
گفت: «می دانی چرا خودکشی کردم؟ چون نمی خواستم بروم زندان قصر و بیفتم دست سرپاس مختاری و پزشک احمدی.»
گفتم: «اعليحضرت خير تو را ميخواهند.»
زن بلند شد و مرد ریشوی پشت ميز به داور گفت: «لطفاً بياييد، نوبت شماست.»
تا داور از روي صندلي بلند شد.
گفتم: «آقای داور به عاقبت کار فکر کن!»
گفت: «بگذار خودم تصميم بگيرم.»
گفتم: «من ميگويم كه سالها پيش مردهاي. ميگويم تو عليه رضاشاه، پدر شاه ايران دسيسهاي چيدهاي... تو مگر به من نگفتي شاه را مسموم كنم؟»
داور گفت: «من به تو گفتم؟»
گفتم:«بله تو گفتي.»
گفت:«در محضر دادگاه شهادت ميدهي؟»
گفتم:«بله، با سند و مدرك.»
گفت:«چه سند و مدركي؟»
گفتم:«سمي را كه به من داده اي، فراموش كردهاي؟»
گفت:«كدام سم؟ ميداني افترا به اشخاص جرم است؟»
گفتم:«خيلي خوب هم ميدانم. من سم را به محضر دادگاه ميبرم.»
بعد داور پوشه توي دستش را زير بغل زد و به مرد ریشوكه منتظرش بود گفت: «من منصرف شدهام.»
به طرف در سالن راه افتاد. مرد ریشو رو به من گفت: «شما؟»
گفتم: «من هم منصرف شدهام.»
راه افتادم. داور از در سالن بيرون زد. جلو در ساختمان خودم را به داور كه باعجله ميرفت رساندم. از در حياط راديو كه زديم بيرون ايستاد و به من گفت: «ايزدي تو خود شيطاني. اما يادت باشد كه اين ماجرا را هم مينويسم. نميگذارم باد هوا بشود.»
گفتم: «از من به تو نصيحت داور، نوشتن را كنار بگذار. برو مسافرت و دنیا را ببین و خوش باش. عمرت را با این قلم و کاغذ ها به باد نده. خودت را كور ميكني كه چه؟»
داور گفت: «براي اين كه فراموش نشوند.»
گفتم:«همه چیز فراموش ميشود.»
گفت:«نه، نوشته ها ميمانند.»
گفتم: «باشد هرچه می خواهی بنویس. فقط بيا و شرفياب بشو تا سایه ی مرحمت اعليحضرت روی سرت پایدار بماند.»
قربان تا اين را گفتم وحشت كرد.
گفت: «خداحافظ.»
تند رفت. من هم دنبالش راه افتادم و پشت سرش رفتم، تا جلو در خانهاش تعقیب اش کردم و ایستادم، تا رفت توی خانه و در پشت سرش را بست.
1382
شاهین شهر-بندرعباس