ادامه مطلب - ۱۰۴ بازدید
كمر كوهستان را گرفتهام
ميبينم
بر كف دره ميافتد تاريكي
بر كف دره ميافتد ياد من
بر كف دره زني
با دريايي از پايين دست دامنش
ميچكيد
زني كه برخاست
دايرهي عقابهاي قله را
به مردمان دره داد
برخاست
نقش پرنده بر سنگهاي دره نشست
ترسيده از خواب كتيبه در آغوش دره
بود
زن
برخاست
در مركز تاريكي
ايستاد
لبهايش؛
كويرهايي كه به سختي به هم ميرسيدند!
تنها بود زن
دام درهداران در كنارهي تاريكي
تنها بود زن
درآورده از دل دره دادش را
دادش را
دادش
از كف دره ميآيد بالا ياد من
از كف دره ميآيد
سالهاي سنگ
كوهستان كوهستان
گياهاني
كه هر ساله با ياد زن برميخيزند!
آرش نصرت اللهي
- 14/12/86